مطالعه به آنان ديد ناقصي دربارهٴ فلسفهٴ مسيحي عرضه ميداشت؛ زيرا آباي كليسا، در مجموع، در انتقال معارف قديم سهم بسيار كمي داشتند. ولي در اثناي اين كه آباي كليسا سرگرم مأموريت خويش بودند -- مأموريتي كاملاً ديني، يعني دفاع از ايمان خويش در برابر خطرهاي داخلي و خارجي -- مسيحيان ديگر به سنن فلسفي يوناني ادامه ميدادند.1 مقارن اواسط قرن ششم، اگر نه اندكي زودتر، مدرسهٴ اسكندريه كاملاً مسيحي شده بود. اين امر مهم است، چون از طريق اين شارحان مسيحي بود كه بخشي از علم باستان به دست مسيحيان شرقي -- سريانيان و ارامنه -- و سرانجام به مسلمانان رسيد.
هنوز بسياري از انسانگرايان چنان عميق مجذوب آيين نوافلاطوني بودند كه به فيلسوفان مسيحي كه آثارشان، از نظر پيوستگيِ فرهنگي، از معاصران نوافلاطوني و از آثار متكلمان بسي مهمتر بود، نميخواستند توجهي كنند. مشكل است مثال بهتري از كوتهبيني بتوان يافت، اين مثال به خوبي نشان ميدهد كه انسانگراييشان به هيچروي به همان شرح صدري كه از خود جلوه ميدادند، نيست، بلكه پيشداوري و تعصّب بر آن سايه گسترده است.
اين مقدمه با هومر آغاز ميشود. البته، من به خوبي ميدانم كه هومر يكباره از عدم بيرون نجسته است. ايلياد2 نقطهٴ آغاز نيست، بلكه نقطهٴ اوج است. اگر من به طلوع علم در مصر، در بينالنهرين، در جهان اژهاي، يا احياناً در جاهاي ديگر نپرداختهام، قسمتي بدان علت است كه اين گزارش هنوز از لحاظ تنظيم ازمنهٴ تاريخي به درد نميخورد، و قسمتي ديگر از آنروست كه احساس ميكنم، تجهيزات باستانشناسي و زبانشناسي كافي براي ايفاي اين وظيفه در اختيار ندارم. به علاوه، امروزه بهوسيلهٴ گروهي از متخصصان، چندان پژوهشهاي فراواني صورت ميگيرد، كه شايد عاقلانه آن باشد كه نتيجهگيري را اندكي به تأخير اندازيم. همين اشاره در مورد چين باستان نيز صادق است.3 آنچه ما امروز دربارهٴ چين قديم بهطور مشخص ميدانيم، نسبتاً اندك است، ولي ممكن است معلومات ما در دورهٴ حيات نسل حاضر به ميزان متنابهي برسد. با اين حال، اين بدان معني نيست كه معلومات ما دربارهٴ چين قديم روزي به پايهٴ آگاهيمان از مصر يا بابل خواهد رسيد.
بنابراين، گزارش من از علم باستان، با هومر آغاز ميشود. پايان آن كجاست؟ مشكل بتوان گفت. حتي از ديدگاه كساني كه حوزهٴ مديترانه را يگانه مهد دانش باستان ميپندارند هم تاحدي غيرممكن است تعيين كرد كه فكر قديم چه وقت پايان گرفت و فكر قرون وسطايي چه هنگام